نگاشته شده توسط: 1pesari | آگوست 12, 2008

همبازی

به نام خدا

مامانم زنگ زده بود . پرسید ورزش میری ؟ نه یک دو هفته ای هست نرفتم . گفت چرا ؟ آخه نمیشه ! حسش نیست ! باشگاه رفتن یک پایه میخواد ، تنهایی حال نمیده . دو هفته قبل رفتم ولی خوش نگذشت . نیم ساعت اسکواش بازی کردم . بیست دقیقه ای هم با دستگاهها سرگرم شدم  فرقی نداره آدم توی چه سن و سالی باشه . تا وقتی زنده هستی همبازی لازم داری . نداشته باشی زودتر میمیری . راهش هم از خونه سالمندان میگذره .

از باشگاه که میایی بیرون ، یک رستوران شیکی بغلش هست . یک دختره ای رو میشناسم قیافه اش عین مهناز افشار ! فقط قدش کوتاهتره این ، دوست دختر صاحب همین رستورانه هستش . پسره صاحب رستوران یک تحفه ای هست که نگو ! فقط پولداره دیگه ، همین ! واقعا تعریف ج ** ه ! رو نباید عوض کنند ؟ شاید باید تعریفش این باشه : دختری که خودشو به پول میفروشه . نه اینکه لزوما هر دفعه با یک نفر جدید بخوابه !

اینقدر جاوا ریخته توی سرم برای خوندن که نگو . معلوم هم نیست بتونم از پسش بر بیام یا نه . مرگ بر همه معلمهایی که توی دانشگاه به ما جاوا تدریس نکردند . دلمون رو خوش کردیم به دلفی و ویبی و بعدش هم دات نت . متعصب هم شدیم روی دات نت که چنین است و چنان . مقایسه اش هم میکردیم با جاوا . تازه اونهم با J2EE ! خاک بر سرمون و عمر و وقتی که تلف شد در این راستا !


پاسخ‌ها

  1. 1-من هم از ورزش کردن تنهایی بدم میاد .خصوصا” پیاده روی تنهایی
    2-در مورد اون خانوم به نظر کمی حسودی مخلوط ماجرات شده.
    3-خوش به حال شما که در دانشگاه همین ها رم خوندین ما که این هارم یادمون ندادن.++C …فکرکن!!!

  2. merci ke oomadi o baham sohbat kardi
    u made me happy..tnx


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها